به جای تغییر نام «پارک لاله» که نامی زیبا و ایرانی دارد، بهتر است نام های عربی مانند پارک نهج البلاغه یا خیابان هایی مانند خیابان یادگارالاغ (امام) را به خیابان یا پارک «هاله» تغییر دهیم.
همین!
پ.ن: در راستای پیشنهاد خانم عبادی (پارک لاله را پارک هاله بنامیم) این پیشنهاد رو مطرح کردم.

میام تا دیگه خواهرم مجبور نباشه حجاب سرش کنه. میام که بچه های نسل بعد از من دیگه مجبور نباشند در مدرسه «از جلو نظام» کنند. میام که دیگه زنی رو به خاطر «رابطه نامشروع» سنگسار نکنند. میام که دیگه پول اون بچه ی 4 ساله ی گل فروش سر چهار راه خرج حماس و حزب الله نشه. میام که دیگه به خاطر شرب خمر کسی رو شلاق نزنند. میام که به جای انتخاب بین «بد و بدتر» بتونم بین «بهتر و بهترین» انتخاب کنم. میام که دیگه کسی تو مملکتم بهم نگه «رابطه ات با این خانم چیه؟». میام که دیگه رو شناسنامه ی بچه ام مجبور نباشم بنویسم «مسلمان». میام که دیگه برادر و خواهر همجنس گرام رو
اعدام نکنند. میام که موسیقی رو آزاد کنم. میام که رقص و جشن و شادی رو به ایران برگردونم.

میام که «بر اندازی سخت» کنم. همراه شو اگر هم دردی

آی آقایی که هنوز می خوای نظام مقدس جمهوری اسلامی رو حفظ و اصلاح کنی، آی نامزد ریاست جمهوری بعدی که می خوای با شعار » اصلاح» و «تغییر» بیای:

تو که اختیار زنت در دست دیگریست، می خواهی چه چیز را برای ملت «اصلاح» کنی؟! واقعا امیدی به اصلاح نظامی که «منتخب مردمش» حتی برای برقراری رابطه جنسی با همسر خود نیازمند اجازه رهبر است وجود دارد؟!

* جمعه 16 اردیبهشت 1390 – خطیب جمعه تهران: «رهبر می تواند همسر رئیس جمهور را بر او حرام کند»

از بچگی همیشه این سوال تو ذهنم بود که چرا بهترین های هر کاری معمولا «مردها» هستند. سیاست رو نگاه می کردم، می دیدم همه سیاست مدراران بزرگ از هیتلر و چنگیز مغول گرفته تا مارتین لوتر کینگ و مصدق مرد بودند. علم و دانش رو نگاه می کردم، باز می دیدم 99 درصد دانشمندان و مخترعین مرد بودند. میومدم سراغ مشاغل، باز می دیدم بهترین نجارها، بنا ها، راننده ها، تجار، مدیران و حتی آشپزها مردند! اوایل به خودم می گفتم شاید اینها بر می گرده به «فیزیک بدن» مردان که قوی تر از زنانه، ولی باز می دیدم حتی تو کارهای هنری که نیاز به «احساس» دارند، (مثل سینما، موسیقی، نقاشی) مردها در کل موفق ترند.

از یه طرف این داده ها بهم می گفت » به طور متوسط مردها باید از هر نظر بهتر از زنها باشند»، و از طرف دیگه دختران زیادی رو می دیدم در اطرافم، که تو همون سنین کودکی از پسرهای هم سن و سالشون بسیار باهوش تر و خلاق تر بودند.
خلاصه، دوران خوش کودکی رو با این سوال بی پاسخ، کلی بازی، خاله بازی و دکتر بازی، و شعرهایی مثل «دخترا موشن مثل خرگوشن، پسرا شیرن مثل شمشیرن» و غیره پشت سر گذاشتم…

وقتی به سن بلوغ رسیدم، کم کم فهمیدم اون «خرگوشه» یه چیزی داره در درونش (و البته بیرونش!) که خیلی هم برای شیری مثل من دوست داشتنیه! و از قضا همه شیر های دیگه هم دنبال همون چیز بودند! خلاصه جنگ بین شیر و خرگوش ماهیتش به کل عوض شد: شیر ها دیگه نمی خواستند با خرگوش ها بجنگند یا تحقیرشون کنند، بلکه کاملا برعکس!: آقا شیره به در و دیوار می زد که بتونه 1 ساعت پیش خرگوشه باشه… و جالب تر این بود که این بار شیرهایی رو می دیدی که بعضا با هم سر خرگوشی دعوا هم می کنند!

اوایل نوجوانیم از این که می دیدم خودم و هم جنس هام همه اش باید دنبال دخترها بدویم و هر کاری بکنیم که باهامون باشند، خیلی حرصم می گرفت. به خودم می گفتم «برا چی همه اش ما باید دنبال اینها بدویم، چرا اونها دنبال ما نمی آند؟» البته این رو هم اضافه کنم که آدم مغروری بودم و قیافه فوتوژنیکی هم نداشتم که دختری خودش به خاطر ظاهرم بیاد سراغم. اما از بد (یا خوب) روزگار این غرور تدریجا تسلیم فشار هرمونها شد، و بالاخره من هم وارد بازی شدم، و طی چند سال 2-3 رابطه طولانی و کوتاه مدت رو تجربه کردم…

وقتی وارد جوانی ام شدم، فکر می کردم این حالت که «پسرها همه اش باید دنبال دخترها بدوند»، یک حالت گذراست و کم کم با به تعادل رسیدن هرمونها، این «دویدن های (غالبا) یک طرفه» هم تغییر می کنه و دو طرفه می شه. اما هر چه سنم بالاتر رفت دیدم «خیر، بازی عوض نشد و نمی شود!». البته بدون شک از «شدت این دویدن ها» کم شد، و برای مثال دعواهای پسر ها با هم بر سر بدست آوردن دختران، جای خودش رو به «رقابت سالم بین پسران و جلب توجه جنس مخالف از طریق کسب موفقیت اجتماعی» داد. اما به هر حال در اصل قضیه تغییری ایجاد نشد.
چند وقت پیش که در گیرو دار یک رابطه جدید بودم، به طور اتفاقی سوال همیشگی ام به ذهنم خطور کرد و ناگهان به جواب سوالم رسیدم:
ما مردها همه کار می کنیم که «موفق تر» باشیم: سختی می کشیم، رقابت می کنیم، درس می خونیم، کار می کنیم، برای این که نهایتا به «اون» نشون بدیم که «بهترین» هستیم. حتی وقتی به «اون» رسیدیم، شرطی که اکثرا در ذهنمون برای خودمون گذاشتیم اینه که «من به عنوان یک همسر باید در جامعه موفق باشیم، باید بتونم خرج زندگی رو در بیارم و …»

اما «ما مردها» از زنها چی می خوایم؟

ما مرد ها بیش از هر چیز از یک زن همان زیبایی، ظرافت، احساسات، مهربانی و عاقل بودنش رو می خوایم. اما «موفقیت و موقعیت اجتماعی» چطور؟ آیا همون قدر که «موفقیت یا موقعیت اجتماعی» یک مرد برای زنش مهمه، موفقیت اجتماعی زن برای مرد اهمیت داره؟ شکی نیست که هرچه زن در جامعه موفق تر باشه جذابیتش برای مرد بیشتر می شه، ولی به ندرت این «موفقیت اجتماعی زن» برای یک مرد اولیت برای انتخاب می شه. برای درک بهتر موضوع میشه اینطور به قضیه نگاه کرد: یه مرد می تونه تصور کنه که «یک زن زیبا و مهربان» داشته باشه (تازه احتمالا آب دهنش هم راه می افته از تصورش!)، ولی در تصور ذهنی یک زن از مرد ایده آل، غالبا «خوبی و زیبایی» کافی نیست بلکه «موفقیت و موقعیت اجتماعی مناسب» در اولویته.

نهایتا با نگاهی به تاریخ جوامع بشری (البته با فاکتور گرفتن از دوران جوامع کمون اولیه که زنها رئیس خانواده بودند) به این نتیجه رسیدم که احتمالا علت این که مردان همواره از زنان موفق تر بودند، این بوده که مردان همیشه از همان سنین نوجوانی در تلاش برای «بهتر بودن» و «اثبات برتری خود به جنس مخالف» بودند. و این تلاش و کوشش مضاعف باعث شده که مردان در عمل در عرصه های مختلف اجتماعی «موفق تر» باشند.

اما شیر های عزیز، مغرور نشید!: ما مرد ها «فکر می کنیم» که موفق تریم! حقیقت اینه که اون خرگوش زیبا همیشه آروم و ریلکس نشسته که ما بعد از کلی جنگ و خستگی، بریم یه دقیقه نازش کنیم. یا حد اقل این چیزیه که دوست داریم باشه!

با هفتسینی کوچک، آرزویی بزرگ و دلی امیدوار، به استقبال سبز ترین بهار میرویم

در تصویر زیر به چه کسی توهین شده؟


1. موز
2. گلابی
3. مقدسات
4. توت فرنگی
5. بالا مسلمین
6. بالا کفار
7. مهدی یحیی نژاد (ع)
8. بالایار 4 (س)
9. اصلا توهین نشده ولی ادب مرد به از دولت اوست.

[این مطلب نوشته یکی از دوستانمه که داره دوره سربازیش رو میگذرونه]
بالاخره این آموزشی لعنتی تموم شد و رفتیم سر یگان، با درجه ستوانی؛ خیر سرمون افسر شدیم. کاری به ستم بودن اصل ماجرا ندارم که یکی داستان است پر آب چشم، فقط حکایت یکی از سربازها رو میگم.
چند تا سرباز داریم آجری که یکیشون عباس نام داره و بچه یکی از روستاهای دورافتاده خراسانه. (سرباز آجری یعنی درجه شبیه بلوک های آجر رو بازوش داره؛ یکی یعنی سرباز سه یعنی پایین ترین درجه و یعنی زیر دیپلم، خیلی زیر دیپلم. دیپلم چهارتا آجر داره)
روز اول دیدم خیلی بچه مظلوم و مودب و بی سروصداییه و کاری به کار کسی نداره و تازه جواب سلام ستوان وظیفه رو هم میده(!!این یعنی ته ادب تو نظام)
دلم براش سوخت(بعدن فهمیدم تنها کسی که باید دلم براش بسوزه خودمم و بعدش آدمهایی شبیه خودم)
تو چند روز بعد یه بار ازش پرسیدم کی سربازیت تموم میشه گفت اگه کسر خدمتم درست بشه پنج ماه بعد وگرنه یازده ماه دیگه. گفتم کسری واسه چی؟ گفت کسری بسیج. عضو فعال بسیج بودم تو روستامون. گفتم پست هم میدادی و کشیک وای میستادی؟ گفت آره گفتم تو شلوغی ها هم بودی گفت تو روستای ما که نبود ولی تلویزیون یه چیزایی نشون میداد گفتم فهمیدی اصلاً که چه خبر بود؟ گفت آره یه بسیجی رو کشته بودن. گفتم کشته و زخمی شدن مردم هم فهمیدی گفت آره ولی اونا حقشون بود گفتم یعنی چی چرا گفت آخه اونا که مردم عادی نبودن اونا می گفتن جمهوری ایرانی
گفتم مگه جمهوری ایرانی بده؟ گفت آره گفتم جمهوری ایرانی بده؟ باز گفت آره گفتم یعنی چی مگه تو ایرانی نیستی؟ گفت چرا من بچه ایرانم ولی جمهوری ایرانی بده چون جمهوری ایرانی یعنی جمهوری اسلامی نباشه من جمهوری اسلامی میخوام اونایی که جمهوری ایرانی میخوان دوست دارن زنها و دخترا سر باز بیان بیرون(یعنی روسری سر نکنن و حجاب نداشته باشن) من دوست ندارم کسی اونطوری بیاد بیرون
بعد پرسید شما طرفدار موسوی بودی؟
نمیدونم چطوری توضیح بدم هرچند فکر نکنم نیاز به توضیح داشته باشه. برای بار هزارم این مطلب برام اثبات شد که اسلام چیزی نیست جز واژه ای پنج حرفی که بستر و محملی است برای بروز و تداوم ممتیک عقده های جنسی مردم وگرنه عباس بیچاره که نه از رژیم توتالیتر چیزی حالیش میشه نه از اسلام و نه تا حالا قرآن رو خونده و نه حکایت کپی کاری های ناشیانه بنیانگذاران اسلام از دینهای قبلی بویژه زرتشتی و یهودی(که خود اونها هم از زرتشتی ها کپی کرده بودند) رو میدونه نه تا حالا چیزی و جایی غیر از محیط داغون روستاشون و پادگان خسته و منهدم و مفلوک دیده نه تا حالا دوست دختر داشته نه تا حالا سکس رو تجربه کرده نه حتی تو مخیله اش هم نمیگنجه که یکروز تو یه پارتی «مختلط» با یه سری داف برقصه و لذت ببره نه چیزی به اسم منافع ملی حالیشه نه کشتار 67 رو درک کرده نه میفهمه چه بچاپ بچاپی تو مملکته نه از خیانت های بزرگ و تاریخی جمهوری اسلامی چیزی میدونه نه اصلاً میفهمه موسوی کی کی بوده و تو دهه شصت چیکاره بوده و چه کارنامه ای داره نه حتی میفهمه که در صورت برقراری لیبرال دموکراسی و لاییسیته چه آینده بهتری در انتظار خودش و خانوادشه و …
عباس بیچاره فقط یه سری دختر خوشگل و دماغ سر بالا تو تهران دیده (تو چند ساعت مرخصی هاش) یا تو تلویزیون که مطمئنه هچ وقت نمیتونه «مخ یکدومشونه بزنه» و از با جنس مخالف بودن لذت ببره. اون فقط یه چیز میفهمه: دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه.
نکته ای که متاسفانه اپوزیسیون ایران هرگز نخواست بفهمه دقیقاً همینه:
دلیلش هم مشخصه خود اپوزیسیون از قشرهایی برخاسته که سکس و روابط آزادانه دختر و پسر توشون بشدت محدود بوده مجاهدها که هیچی، چریک ها و کمونیست ها و کلاً چپ ها هم بقول معروف سوسیالیسمشونو از ابوذر غفاری گرفته بودند و حسین را نخستین شهید خلق های خاور میانه میدونستند و علی را نخستین سوسیالیست تاریخ و خلاصه خدا رو قبول نداشتند ولی ابولفضل رو چرا.
بقول نیما راشدان نسلی که عشق و حال و رقص شادی و بوسه و … را حرام و مبارزه را فقط تو گرسنگی و لباس ژنده تریپ چه گوارا و روابط خشک اجتماعی و … میدیدند. پایگاه اجتماعی اغلبشون و آموزه های حزبیشون هیچوقت اجازه باز فکر کردن بهشون نداد. خلاصه اونا هم هیچی.(کمونیست کارگریها استثناً تو این یک مورد بهترند) میمونه لیبرالها و سلطنت طلبها. با وجودی که یکم بهتر بودند اما کلن نسل قبل نتونست و احتمالاً دیگه هم در این سالهای پایانی خودش نمیتونه با مسئله سکس کنار بیاد. البته اوضاع داره کم کم فرق میکنه یکیش بدلیل انباشت ثروت در جامعه و طبیعتاً پیشرفت مردم و ارتباطات بیشتر و تغییر نسل و تحصیل کرده شدن مردم و ماهواره و اینترنت و بویژه انقلاب اطلاعاتی شکوهمند سال 81(سال پیدایش وبلاگ ها و سایت های سکسی ایرانی که عمق فاجعه رو نشون داد و از همه مهمتر به همه فهموند که بقیه هم مثل خودشونند و تمایلات و مشکلاتی شبیه خودشون دارند) و بویژه دانشگاه آزاد که فرهنگ تهران رو به روستاها برد و استقلال مالی نسبی «ارتش دهه شصت» و …
هیچوقت یادم نمیره اون اوایل که ماهواره های فارسی اومده بودن مجری های زن بسیار خوشگل با ده قلم ارایش و با استفاده زیاد از واژه های انگلیسی کنار یک آقای شیک و پیک و کراواتی و… میشستند و صحبت می کردند و خوب معلوم بود که نمیتونستند با توده عامی و بدبخت مردم ارتباط برقرار کنند یعنی مردم پابرهنه(همونایی که ایبسن نویسنده نروژی اونهارو دشمن ملت معرفی میکنه) باهاشون همذات پنداری نمی کردند ولی زبون آخوند شپشوی محلشون که از ناموسشون حرف میزد خوب میفهمیدند(یه لحظه رفتم تو حس نوشته های محمد مسعود نزدیک شصت هفتاد سال پیش!)
خوب حالا ما باید چیکار کنیم؟ مشخصه که بحث فقط سر حجاب و سکس نیست که تازه خودش بخودی خود هم به اندازه کافی مهم هست ولی مسئله اینه که کوتاه آمدن بر سر این مسئله یعنی تن دادن به ایدئولوژی توتالیتر اسلامی که تهش میرسه به کهریزک. لیبرال دموکراسی یعنی «زن سرلخت» و آزادی جنسی و پارتی و عرق و عشق و حال(البته شرط لازمه نه کافی نظام های دیکتاتوری اتوریتر غیر ایدئولوژیک هم مشکلی با این موارد ندارند). همینه که هست. والسلام. نیازی هم به تعارف و «نه تورو خدا فکر بد نکنید یه وقت» و… اینها هم نیست. این چیزیست که عباس فهمید اما رجال سیاسی ما در سال 57 نفهمیدند.
نکته اینه که خوب همه جای دنیا هم نیاز جنسی هست هم اختلاف طبقاتی پس چرا اونجاها مثلاً تو امریکای لاتین یا فیلیپین یا روستاهای پرتغال یا سریلانکا از این نوع مشکلات نیست؟ اولاً که هست اما نه به این شدت. دوماً تو هیچکدومشون یک ایدئولوژی دینی-سیاسی پشت این چرخه معیوب عقده-سرکوب وجود نداره(در سده های میانی مسیحیت همین نقش رو داشت) سوماً که از همه مهمتر اینه که تو همین ایران هم با تمام سرکوب و بگیر و ببند و بسیج و 110 و … باز هم دختربازی(به معنای عام) و پارتی گرفتن و رفتن و سکس داشتن و … امکانپذیر هست اما بدلیل شرایط خاص ایران(گرانی بسیار بسیار زیاد مسکن یا همون مکان چون با نسل زبون نفهم قبل که نمیشه از نیاز های اولیه و هرم مازلو صحبت کرد و نیز خفقان و …) اصطلاحاً بقول دوست شیمی خونده ام انرژی اکتیواسیون و فعالسازی بالاست یعنی تا یه حدی از ثروت اصولاً نمیشه سد انرژی را رد کرد و با دختر(یا پسر)ی از همون طبقه اجتماعی ارتباط برقرار کرد. و مینیممی از پول و امکانات پیش شرط برقراری رابطه است. البته منظورم رابطه سالم و مثل آدمیزاده وگرنه تجاوز و دستمالی و ارتباط با روسپیها و … که خوب داستانش فرق میکند.
خلاصه حالا ماییم و یک ایدئولوژی زن ستیز-پسر ستیز-جوان ستیز و …و حکومت وحشی و مسلحی که عمیقاً به این ایدئولوژی پایبنده. یا باید مثل تا الان تدافعی رفتار کنیم و هی از برو بچ سنتی و حاجی های پیر سگ هیات ها و مسجد ها خواهش کنیم که : «بله البته فساد و انحراف که باید باهاش برخورد کرد ولی به هر حال جوونند دیگه باید کمی باهاش راه اومد بالاخره جوونیه و هزار داستان حالا حاج آقا شما کمی کوتاه بیا» یا باید تهاجمی برخورد کنیم:
جمهوری اسلامی خائن، جنایتکار، دزد، فاشیست و محکوم به نابودیست. ما نسل جوان ایران و ارتش تباه شده متولدین دهه سیاه شصت حق مسلم خودمون رو برای آزادی و لیبرال دموکراسی میخواهیم و براش حاضریم بجنگیم. هر کس به هر بهانه و انگیزه ای و تحت هر شرایطی در هر زمان و مکانی و از هر طبقه ای کوچکترین همراهی با اسلامی ها بکند شریک جنایتهایشان و درنتیجه محکوم به مقابله و برخورد و در صورت لزوم اعمال خشونت در هنگام درگیری و قابل پیگرد پس از استقرار لیبرال دموکراسی و لاییسیته است. نمیدونستم و نفهمیدم و من توجیه نبودم و … هم قابل قبول نیست. در دنیای ارتباطات ناآگاهی جرم است.

در این نوشته به نقد و بررسی حقوقی عبارت «توهین به عقاید و مقدسات» خواهم پرداخت:

در قرن 21، «حق انتخاب آزادانه عقیده» برای هر انسانی به رسمیت شناخته شده است. طبق منشور حقوق بشر، هیچ حد و مرزی برای عقاید شخصی تعریف نشده است. فرد می تواند به خدا، بی خدایی، شیطان، الله، مسیح، بودا، گاو، میمان، سنگ (بت) و حتی آلت تناسلی اش به عنوان عقیده و یا مقدسات باور داشته باشد.

با توجه به این اصل، به راحتی می توان گفت در یک جامعه انسانی، ممکن است هر فرد هر چیز عجیب مادی یا غیر مادی را مقدس و هر چیز دیگری را نا مقدس و یا حتی ناپاک (نجس) بداند، و ایجاد هر گونه محدودیت و مرز بندی در این زمینه، نقض آشکار قوانین حقوق بشر خواهد بود.

از دیگر حقوق مسلم در منشور حقوق بشر امروزی، «حق آزادی بیان» است. طبق این منشور و با استناد به این حق، هر انسانی با عجیب ترین عقاید حق خواهد داشت عقیده خود را بیان کند.

حال می پردازیم به مغلطه ی «توهین به عقاید و مقدسات » و دلایل حقوقی برای رد آن:

شکی نیست که هیچ انسانی دوست ندارد به عقایدش توهین شود و یا مقدساتش مورد تمسخر قرار گیرند. ولی چرا نمی توان از نظر حقوقی حقی به نام «حق احترام به مقدسات و عقاید» تعریف کرد؟ مثالی می زنم:

جامعه ای فرضی را در نظر بگیرید که عده ای در آن «روز» را مقدس، و «شب» را ناپاک بدانند! طبق حق «آزادی بیان»، این افراد آزاد خواهند بود عقاید خود را بیان کنند. در مقابل، فرض کنید افرادی در آن جامعه باشند، که «شب» را پاک دانسته و «روز» را ناپاک بدانند! حال بیان عقیده گروه دوم، برای گروه اول توهین آمیز نخواهد بود؟ آیا بیان و تبلیغ «ناپاکی روز» برای روز پرستان توهین آمیز نیست؟

جواب قطعا مثبت است. همانطور که مشاهده می شود، در صورت پذیرش قانونی اصل «عدم توهین به مقدسات» در این جامعه فرضی، «حق آزادی عقیده» و «حق آزادی بیان» یکی از دو گروه، تضییع خواهد شد.

شاید این مثال در دنیای واقعی هرگز به این شکل اتفاق نیافتد، ولی با نگاهی دقیق تر به ادیان معاصر، شاهد موارد بی شمار تداخل و تضاد عقاید در این ادیان خواهیم بود: شیطان پرستان در مقابل خدا پرستانند! – مسلمان، کافر (بی خدا) را ناپاک می داند! – الله، آلت تناسلی را نجس می داند، حال آن که عده ای آلت می پرستند! – توهین و تمسخر گاو یا حتی خوردن گوشت گاو، توهین به مقدسات گاو پرستان هندی است! – تمسخر میمون، توهین به کسانیست که در هند میمون را مقدس می دانند! – و ….

شایان ذکر است، در تمامی این مثال ها، حذف حق «آزادی بیان» یک گروه به بهانه «اکثریت بودن» گروه دیگر، هرگز قانونی نمی باشد، و مصداق «فاشیسم» (حذف حقوق هویت های مستقل– تک صدایی) خواهد بود.

نهایتا، بنابر مثال نقض آورده شده به این نتیجه می رسیم که عبارتی به عنوان «توهین به مقدسات» نمی تواند از نظر حقوقی معنی دار و قابل دفاع باشد.

6-7 سالی از انقلاب گذشته بود و روزگار، روزگار جنگ و گرانی و خفقان بود. اما انگار اون موقع ایران «شاد تر» از الان بود… مردم هنوز امیدوار بودند. منتظر و امیدوار.. منتظر این که بالاخره این روزا بگذره و به اون شادی و آزادی ای که در دل آرزو داشتند برسند. بالاخره «شاه» رو تونسته بودند بیرون کنند! واقعا کی باورش می شد شاه با اون عظمت و تشکیلاتش به این راحتی و به دست چند تا دانشجو بذاره بره؟! شادی این «حادثه» هنوز براشون خیلی بزرگ تر از این بود که حتی با گذشت 6 سال از انقلاب و با وجود این همه مشکلات اجتماعی و سیاسی، بذاره بفهمند واقعا چی به سرشون اومده. شاید هم من به خاطر سن و سال کمم در اون سالها دنیا رو شاد می دیدم و قادر به درک غمی که تو وجود بزرگتر ها بود نبودم. به هر حال بیشتر از 3-4 سال که نداشتم. چی می فهمه یه کودک 3-4 ساله از سیاهی غم؟…

ولی واقعا چی بودند این «شادی های دوران کودکی من» که هنوز یادشون برام سرشار ازلذته؟

آژیر هایی که در طول شبانه روز می زدند و بالاجبار همه اهالی آپارتمان رو که چندین بچه هم سن و سال من داشتند جمع می کرد در اتاقی «همیشه تاریک» در زیر زمین. و بعد همه اش بازی بود و خوشی… یا فامیل هامون که از شهرستان و به خاطر اوضاع خطرناکش می اومدند تهران و بعضا چندین ماه پیشمون می موندند… یا سرود های زیبای انقلابی ای که وقتی حوصله مون سر می رفت مادرم زمزمه می کرد تا باهاش فضای خونه رو گرم کنه. سرودهایی که تنها مادرم می خوند و هرگز از رادیو تلویزیون پخش نمی شد… ولی شاید بهتر از همه اینها، میهمانی های خانوادگی مون بود و جمع دوستان پدرم. بزرگتر ها دور هم می نشستند و شروع می کردند به تعریف خاطرات.. خاطرات انقلاب و در واقع خاطرات «قبل انقلاب»! خاطرات فعالیت های حزبیشون، سوتی هایی که می دادند، کارهای مسخره ای که می کردند، نقشه هایی که می ریختند، اعلامیه پخش کردن ها، خاطرات دبیرستان، دانشگاه و و و… بعضی وقت ها انقدر خودشون می خندیدند که اشک از چشماشون در میومد. چه کار ها که نکرده بودند… مادرم خیلی اهل خاطره تعریف کردن نبود و مثل ما بچه ها بیشتر گوش می داد، اما برعکس پدرم وقتی شروع می کرد دیگه متوجه گذر زمان نمی شدیم…

ولی… ولی همیشه این خاطرات به جایی می رسید که همه ساکت می شدند… «سیروس»… هم اتاقی پدرم در خانه دانشجوئیش… جایی که مادرم به یکباره بغض می کرد و پدرم نگاهش به پایین می افتاد… جایی که پدرم شرمنده می شد، به حدی که انگار از «زنده بودنش» شرمنده است… جایی که «سیاه» بود… و این رو حتی یه کودک 4 ساله هم می فهمید… و هیمیشه یکی سعی می کرد موضوع رو عوض کنه. درسته، زندگی ادامه داشت…

هیچ کس به من نگفت «سیروس» چی شد و هرگز در اون سن معنی لغت «اعدام» رو نمی دونستم، ولی فکر می کنم اون چیزی که در نگاه پدر و مادرم حس کرده بودم، دقیق ترین تعریف برای «اعدام» بود: «بغض انسانها و شرمساریشون از زنده بودنشون».

پ.ن: به یاد «سیروس» که هرگز ندیدمش و با این که 30 سالی از اعدامش میگذره، حتی اسم واقعیش سهمی برای ماندن در این دنیا نداره و ناچارا به اسم مستعار یادش کردم…

این کنوانسیون در سال 1948 در مجمع عمومی سازمان ملل مطرح و در سال 1951 با امضای 140 کشور عضو، لازم الاجرا گردید.

تعریف نسل کشی (genocide) بر اساس این معاهده (آرتیکل 2):

…هر عملی که با قصد نابودی (کلی یا جزئی) گروه های ملیتی، قومی، نژادی و یا مذهبی انجام گیرد، شامل:

a. کشتار اعضای گروه
b. رساندن آسیب جسمی یا روحی جدی به اعضای گروه
c. مواجه سازی عمدی گروه با شرایط زیستی خاص که منجر به نابودی فیزیکی جزئی یا کلی آن شود.
d. تحمیل استانداردهایی به قصد جلوگیری از زاد و ولد اعضای گروه
e. جداسازی اجباری کودکان گروه از گروه مادر و انتقال آنها به گروهی دیگر.

مواردی که بر اساس آن می توان اقدام به مجازات مرتکبین جنایت نسل کشی نمود (آرتیکل 3):

a. نسل کشی
b. طرح دسیسه برای ارتکاب به نسل کشی
c. تشویق مستقیم و عمومی به انجام نسل کشی
d. اقدام به نسل کشی
e. شرکت در نسل کشی

منبع: http://en.wikipedia.org/wiki/Convention_on_the_Prevention_and_Punishment_of_the_Crime_of_Genocide

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.